معنی فارسی clarifying
B1روشنی دادن به موضوع، توضیح دادن و توضیح واضح برای درک بهتر، به ویژه در مورد موضوعات پیچیده یا مبهم.
Making something clear or easier to understand by providing additional information.
- VERB
example
معنی(example):
من از معلم جزئیات روشنی درباره تکلیف خواستم.
مثال:
I asked the teacher for clarifying details about the assignment.
معنی(example):
دکتر با لحن روشنی صحبت کرد تا اطمینان حاصل کند که بیمار متوجه شده است.
مثال:
The doctor spoke in a clarifying tone to ensure the patient understood.
معنی فارسی کلمه clarifying
:
روشنی دادن به موضوع، توضیح دادن و توضیح واضح برای درک بهتر، به ویژه در مورد موضوعات پیچیده یا مبهم.